همین سه‌شنبه هفته قبل بود که بعد از یک تماس تلفنی با پری در همون محل همیشگی قرار ملاقات گذاشتم، البته بازهم مثل همیشه دعوامون سر حساب کردن و مهمون کردن و کی اول تلفن زده شروع شد. بالاخره ساعت پنج عصر شد و من و همون کافی‌شاپ همیشگی و انتظار اومدن پری…

پری این بار لباس سفید پوشیده بود و بازم خیلی جذاب و موقر بود، منم بلند شدم رفتم استقبالش با هم اومدیم نشستیم، گفتم نمی خواد مِنو رو نگاه کنی سفارش دادم.

پری یک‌کمی از مادرش گفت و منم شنیدم بعد هم از شوهرش غُر زد که منم بهش گفتم بسه دیگه مثلاً لیسانست رو گرفتی…

گفت موضوع همینه دیگه من درس خوندم و باید برم سرکار اما حمید نمی ذاره و میگه تا کاری که من تأیید نکنم پیدا نکنی، نباید بری دنبالش.

منم بهش گفتم یادته که من و تو از سال سوم دانشکده با هم دنبال کار بودیم؟ گفت آره.

گفتم یادته چقدر فکر کردیم و مطالعه کردیم هرروزنامه‌ای که بود خوندیم تا یک کاری در شأن خودمون بود رو پیدا کنیم که پولش هیچی، اقلاً سرگرم باشیم؟

پری گفت آره بابا، یادته که منم تا می تونستم با موبایلم این طرف و اونطرف مرتب زنگ می‌زدم.

گفتم این‌روزها من هر چی سایت کاریابی هم بوده زیر و رو کردم و نتیجه‌ای نگرفته‌ام.

پری گفت خوب توی دانشکده که بودیم مثلاً قدری درس می خوندیم تا جز عالمان و دانشمندان شهر شمرده بشیم و چند تا کتاب هم همیشه همرامون بود تا ژست دانشجویی و تحقیق را یدکمون کنند، اما حالا چی؟

گفتم که ببین من خودم توی سه ماه گذشته گواهی موقت فارغ‌التحصیلیم رو گرفتم.

پری گفت چیه لیلا خانم؟ فوق‌لیسانس شدی، آرام شدی و باکلاس شدی؟ و دیگه حتماً می خوای بگی که تدریس هم می‌کنی و فرداست که استاد بشی؟

گفتم نه جانم من همون لیلا هستم که بودم فقط بیشتر از قبل دنبال شغل رسمی و جدی و با درآمد بودم.

پری گفت خب نتیجه؟ بالاخره چیکار کردی؟

گفتم ببین من یک هفته همه روزنامه‌ها رو خوندم و بازار رو هم بررسی کردم و اخبار رو هم بالا و پایین کردم و بالاخره حدود هفتاد تا هم تلفن زدم اما غالب شون یا کار ساده داشتند یا کلاً سرکاری بود و فقط برای ثبت‌نام برای مصاحبه پول می‌خواستند و یا می‌گفتند فرصت تمام شده و بهانه‌های برو خدا خیرت بده.

پری گفت این‌رو که پارسال هم با هم تجربه کردیم؛ یادت نیست لیلا خانم باهوش؟

گفتم چرا اما بازم می‌خواستم خودم رو آزمایش کنم و شانسم رو ببینم که آخرش چی میشه.

گفت آخرش همونی میشه که خودمون انتخاب کنیم، فعلاً که هیچکس به فکر من و تو نیست، خداییش پدر و مادرمون خیلی هزینه و حمایت و دلسوزی و آبروداری کردند.

گفتم آره می دونم متأسفانه همین حمایت و دلسوزی و آبروداری شون بوده که ما زودتر از این‌ها نرفتیم سرِکار، یادته فریده سال دوم با ماشین پدرش می‌آمد دانشکده و سال سوم دیگه با ماشین شخصی خودش! خب اون که کار نمی‌کرد و اون ماشینم درواقع از ثروت پدریش بود اما باعث نشد که نمره بهتر از ما بگیره، تازه یک ماه پیش بود دیدم اون هم دنبال کار می گرده.

پری گفت پریروز با دفتر یک دکتر تماس گرفتم پس از چند دقیقه صحبت دیدم شیفت مطب اصلاً با رفت‌وآمد حمید نمی خونه و دیدم منشی مطب هم نمی تونم بشم.

گفتم تا ماه پیش من دنبال کار در یک کارخانه بودم کلی هم پیگیری کردم دست آخر دیدم فاصله کارخانه و راهش که بیست‌ودو کیلومتر خارج از شهر بود و سرویس هم نداشت اصلاً برای من مناسب نیست.

پری گفت من الان دو هفته است که با چند تا وزارتخانه و سازمان‌های خوشنام و موجه بصورت مرتب تماس گرفتم که فقط میگن فعلاً استخدام نداریم.

گفتم من تا حد شرکت‌های خیلی کوچک‌تر که به‌صورت پروژه‌ای هم نیرو می‌گرفتند جلو رفتم اما دیدم اون ها هم به خاطر مسائل بیمه‌های تأمین اجتماعی صریحاً می‌گویند ما حقوق دیپلم و پست یک شغل کارگری را به شما اختصاص می‌دهیم که منم منصرف شدم، دیدم بعد از هیجده سال تحصیل حالا مگه مجبوریم که نقش یک کارگر رو بازی کنیم؟

همین میون بود که سفارش مون رو آوردند و مشغول شدیم تا یک انرژی خوبی بگیریم و صحبتِ مون رو جدی‌تر دنبال کنیم.

پری هم درحالی‌که نسکافه‌اش رو میخورد گفت ببین لیلا من مقداری مطالعه کردم و به مقایسه واقعی بین موقعیت دانشگاه و سیستم اداری و جایگاه خودمون رسیدم.

گفتم خوبه بازم هوشت رو بکار گرفتی جالبه بگو ببینم به چه نتیجه‌ای رسیدی حالا؟

پری گفت من دیدم که ما توی دانشگاه هزینه می‌دادیم یعنی حالا علاوه بر شهریه ثبت نام ترم و هر واحد و در طول شش سال و خرید کتاب و هزینه رفت‌وآمد و هزینه‌های جانبی اما ما در اداره، حقوقی رو دریافت می‌کنیم و در محیط دانشگاه ما علم می‌آموزیم ولی در اداره‌های رسمی ما از علم و تجربه مون استفاده می‌کنیم و در ازای کار کردن در هشت ساعت هرروز و در طول یک سال دوازده بار حقوق می‌گیریم و یا یک‌بار هم عیدی و یا چند مورد هم پاداش که موارد رفاهی ویژه رو هم به این‌ها اضافه کن حالا.

گفتم خوب حساب کردی اما طول عمرمان را هم حساب کن که مثلاً ما در سن بیست‌سالگی به یک اداره می‌رویم و چند سال طول می کشه تا رسمی بشویم و در طول سی سال ما چه‌بسا در مشاغل غیر موضوع درسی و تحصیلی مون که چه‌بسا علاقه‌ای هم به اون کار نداریم مشغول باشیم و پس از سی سال در سن پنجاه‌سالگی در چه وضعیتی ازنظر سلامتی و کهولت بیرون می‌آییم و درحالی‌که نه پس‌انداز و نه توانایی یادگیری شغل دیگری رو داریم و نه حقوق دریافتی بعد از بازنشستگی در آن روزها به حد کفایت زندگی ما است.

گفت ببینم چی شده مثل‌اینکه یک فکرهایی تو سرت داری؟ بگو ببینم از چه چیزی خبرداری که من نمی دونم.

گفتم خوب ما همسرانی داریم که شاید خدای ناکرده عمر و سلامتی‌شان تا سی سال دیگر همراه ما نباشه؟ و اگر ما پشتوانه خوبی نداشته باشیم وضع مون از بازنشسته‌های امروز هم بدتر می‌شه…

گفت خوب بگو ببینم حرف اصلی تو چیه امروز؟

گفتم که من چند روز پیش آگهی یک شرکت بیمه عمر را دیدم و پیگیری کردم و تماس گرفتم و دعوت شدم و به یک کلاس آموزشی هم رفتم و مطالب جدیدی را شنیدم که تاکنون به این موضوع‌ها اصلاً فکر نکرده بودم.

پری گفت خب منم خیلی علاقمند شدم بدونم قضیه چیه؟ میشه برای منم توضیح بدی!

گفتم اولاً این شرکت، بیمه برتر کشور است سرمایه و رتبه توانگری‌اش از همه بالاتر است خلاصه نامبروانه و من و تو می تونیم بدون اینکه سی سال و هرروز هشت ساعت کار کنیم و کاری را که هم خارج از تخصص و علاقه ما است را تکرار کنیم و کسل و فرتوت بشویم، می‌توانیم شغلی را انتخاب کنیم که خودمان با تمایل شخصی انتخابش کردیم و دیگر این که پایه کار انسانی و خیرخواهانه و سازنده برای ما و آینده‌ساز برای افراد جامعه است و این موضوع هم برای زنان است و هم شامل مردان می‌شود و جامعه هدف بسیار بزرگ و وسیعی داره.

پری گفت من خیلی به خلاقیت در کار علاقه دارم، در این کاری که تو می گی می‌شود با خلاقیت فردی جمعش کرد؟

گفتم اصلاً پایه کار خلاقیت و ابتکار خود شخص من و تو است علاوه بر این که این کار را می‌توانی هم به‌صورت پاره‌وقت و یا تمام‌وقت انجام بدهی تازه بجای مزد گرفتن از کار، تو کارمزد می‌گیری و این باعث ثروتمند شدن تو می‌شود یعنی تو دیگر نیاز به وام و قرض کردن نداری و در چند سال آینده پس‌انداز بسیار بالایی داری.

گفت میشه بگی این کار چه جایگاه اجتماعی دارد و دید مردم نسبت به اون چگونه است؟

گفتم تو نه از ضعف و شکست و بیماری‌های دیگران نفع می‌بری و نه از اتفاق‌های ناگوار، بلکه وظیفه من و تو روشن و واضحه و مربوط به آینده و سلامتی و پول و افزایش سرمایه و تغییر نگرش یکایک مردم ایران است.

گفت این‌ها که موضوع‌های خیلی خوبی است تعهد ما چند سال است؟

گفتم این را هم پرسیدم، تا زمانی که تو تمایل و توان داشته باشی می‌توانی تلاش کنی و درباره نجات زندگی مردم همت کنی درحالی‌که برای انجام این کار تو نیازمند سرمایه و لوازم تأسیس مغازه و دفترم نیستی و کارمزد آن هم مشمول مالیات نمی‌شود، بلکه به‌صورت قانونی معاف از مالیات هستیم.

گفت چگونه می‌توانم پیگیری کنم؟

گفتم کافیست با مشاوران سایت الو بیمه عمر تماس بگیری؟

گفت شرکت بیمه عمر است؟

گفتم بله شرکت بیمه پاسارگاد بیمه برتر کشور و بیمه عمر و تأمین آتیه پاسارگاد را می‌گفتم.

گفت چجوری میتونم اقدام کنم، گفتم کافیه جمله زیر رو لمس کنی…

می‌خواهم نماینده بیمه پاسارگاد شوم

پاسخ دادن

دیدگاه خود را وارد کنید
لطفا نام خود را وارد کنید